ترسيدم بميرم و پول ها نزد من بماند!

زمانى يكى از آقايان اهل علم تُرك كه اهل اردبيل بود، تقسيمى داد، ولى چند روز گذشت دوباره تقسيمى داد، و همين طور چند روز ديگر براى بار سوم تقسيمى داد. علت را از ايشان پرسيدند، گفت:

پولى رسيده بود، زود تقسيم كردم، زيرا ترسيدم بميرم و پول ها نزد من بماند!

همين آقا مقدارى پارچه نزد او آورده بودند، به شاگردان خود فرمود: هر كس احتياج دارد بردارد. اهل بيتش هم تقاضاى چادر كرده بودند، فرموده بود:

اين مرتبه يكى برداريد، دفعه ى ديگر اگر آمد يكى ديگر.

ما اين داستان ها و حالات علماى گذشته را نقل مى كنيم، تا حدّاقّل از حرام و امور معلوم الحُرمة اجتناب كنيم. از همين آقا خواستند وصيّت كند، دم آخر فرمود:

من وصيّت نمى كنم، زيرا چيزى ندارم، فقط همين خانه است و اثاث خانه، آن هم: »لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْءُنثَيَيْنِ»سهم هر فرد مذكّر دو برابر فرد مؤنّث است (1).

همين آقا هر شب وقت خواب يك صفحه جواهر مطالعه مى كرد. صد سال هم عمر كرد، باز هم با ايمان رفت، ولى ما مى ترسيم كمتر عمر كنيم و بدون ايمان برويم!

 

 

 

 

1.سوره ى نساء، آيه ى 11.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

RSS