ده دينارى بود!

آقايى از معاريف و ائمّهى جماعت قم ـ كه مدّتى در نجف بود و همان جا متأهّل و اولاد دار شد و سپس به ايران آمد ـ مىگفت: هفته اى بر من نمى گذشت كه كرامتى در نجف نبينم. مثلاً هر گاه به شخصى احسان مىكردم، در همان هفته به نحو اَحْسَن به من احسان مى شد، و موارد زيادى از اين قبيل را بيان مى كرد.

آن آقا مى گفت: زمانى كار ما به وام گرفتن از آقازاده ها رسيده بود؛ زيرا همسرم وضع حمل داشت، خواستم براى ايشان حلوا تهيّه كنم، و كار به آن جا كشيد كه ديدم همه ى اهل بازار از من طلبكارند، لذا به صحن حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ رفتم، عربى سر و پا برهنه به نزد من آمد و سلام كرد و گفت: سَلامٌعَلَيْكُمْ و دستش را در دستم گذاشت و رفت، فهميدم كه چيزى در دستم گذاشت، احتمال دادم رُبع دينار عراقى باشد ولى نگاه نكردم. به بازار نزد فلان عطّار رفتم و گفتم: اَجزاى حلوا)مواد لازم براى درست كردن حلوا.( را بده، آنها را به من داد، ولى وقتى كه مى خواست بقيّه ى پول را بدهد، به من گفت: خورد بدهم يا درشت؟ تعجب كردم. گفتم: چه مى گويى؟! گفت: ده دينارى)دويست تومان سابق.(بود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

RSS