حیات‌القلوب

دل‌های به کنج نشسته را حکمت حکیمان به نُزهت ‌آورَد و سینه‌های غبارگرفته را طهارت پاکان صیقل ‌دهد. توفیق مجالست با آن صاحب فضیلت، گوهری گران بود برای زدودن غبار دلمردگی و فزودن حیات و زندگی؛ گویا پس از هر دیدار، کلام امیر مؤمنان علیه‌السلام تعبیر می‌شد: «مُعَاشَرَةُ ذَوِي الْفَضَائِلِ حَیَاةُ الْقُلُوبِ».

 

ارتباط معنوی با حضرت معصومه علیهاالسلام

ماه رمضان سال ۱۴۰۵ هجری قمری بود. من در آن موقع طلبه جوانی بودم و شهریه نمی‌گرفتم. برای اینکه بتوانم امور زندگی را بگذرانم، باید به سفر تبلیغی می‌رفتم، ولی در آن ماه رمضان موفق به این کار نشدم. از همان اوایل ماه مبارک، دستم خیلی تنگ بود، به‌حدی که پول خرید یک نان را هم نداشتم. بچه شیرخواره‌ای هم داشتم که باید برایش شیر تأمین می‌کردم.

آن زمان منزل ما در سی‌متری کیوان‌فر بود. از منزل با حالت ناراحتی و با پای پیاده راهی حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها شدم و در حرم شروع کردم به زیارت و دعا و عرض حاجت. در همین حین که داشتم با حضرت معصومه درد دل می‌کردم. آقایی کنار من، رو به ضریح قرار گرفت و دستش را داخل جیب من کرد و رفت. من در حال خودم بودم و توجهی به آن شخص نکردم، ولی وقتی از جلوی من عبور کرد دیدم حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره است. وقتی از حرم بیرون آمدم دست در جیبم کردم و دیدم سیصد تومان در جیب من گذاشته‌اند؛ یعنی خرجیِ همه ماه رمضان.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین حجتی

 

راه پدرت را ادامه بده!

پیکر پدرم را در صحن کوچک حرم حضرت معصومه علیهاالسلام گذاشتیم و منتظر ماندیم تا آیت‌الله بهجت تشریف بیاورند و بر ایشان نماز بخوانند. احساس کردم که مقداری دیر شده. به طرف در ورودی صحن بزرگ رفتم، دیدم حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره وارد شدند. پس از آنکه احوال‌پرسی و عرض ادب کردم، به من فرمود: «راه پدرت را ادامه بده».

این سفارش ایشان مرا به یاد اعمالی انداخت که پدرم انجام می‌داد؛ نماز شب و نوافل یومیه، زیارت جامعه کبیره و زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام و دعای علقمه؛ همان سه عملی که در حکایت تشرف سید رشتی، مورد توصیه قرار گرفته است.[1]

خداوند متعال توفیق داد و من هم به فرمایش حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره عمل کردم و سفارش ایشان را نصب‌العین خودم قرار دادم و الحمدلله از برکت عمل به این سفارش، توفیقاتی نیز نصیبم شد.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین حجتی

 

حال اخوی‌ها چطور است؟!

بعد از نماز جماعت داشتیم به همراه جمعیت به سمت خانه آقا می‌آمدیم. پیرمردی روحانی هم‌سن‌وسال آقا، نزدیک من بود. گفت: «این آقا کیه که جمعیت پشت سرش راه افتادند؟».

گفتم: «آیت‌الله بهجت است».

گفت: «آقای بهجت اینه؟!».

گفتم: «بله».

گفت: «ما در درس آقای بروجردی با هم بودیم. یک بار هم در جلسه درس، کنار هم نشستیم».

گفتم: «حالا نزدیک برو و احوالی از آقا بپرس».

آمد پیش آقا. قبل از اینکه خودش را معرفی کند آقا پرسید: «حال اخوی‌ها چطور است؟» و تک‌تک برادرهایش را اسم برد و احوالشان را پرسید.

تعجب کرده بود. الآن حدود پنجاه سال از آن روز می‌گذشت که کنار آقا در درس آیت‌الله بروجردی نشسته بود و آقا نام برادرها را پرسیده بود، ولی هنوز اسم همه‌شان را به یاد داشت.

برای ما هم جای تعجب داشت. آیا این فقط مربوط به حافظه قوی ایشان بود یا حساب دیگری هم در کار بود؟‌!

حجت‌الاسلام‌والمسلمین اکبری

 

دعایی برای پیدا کردن گم‌شده

روزی شخصی آمد خدمت ایشان و گفت: «آقا، دخترم دو سه روز است که گم شده، کاری برایم بکنید». دخترش حدوداً هجده‌ساله بود. آقا ذکر ساده و مختصری گفتند، تا آنجا که آن شخص باورش نمی‌شد با خواندن این دعا،‌ بتواند به نتیجه برسد.

آقا فرمودند: این دعا را زیاد تکرار کنید: «اَصْبَحْتُفی اَمانِ اللهِ أمْسَیْتُفی جِوَارِ اللهِ».

این شخص از مسجد تا خانه آقا آمد و منتظر بود آقا مطلب دیگری هم بگوید. آقا فرمودند: «همان دعایی را که گفتم تکرار کنید».

آقا همیشه پیش از آنکه وارد منزل شوند، برمی‌گشتند و دستی برای جمعیت تکان می‌دادند و دعا می‌کردند و می‌رفتند داخل منزل. آن روز هم مطابق معمول همین کار را کردند و وارد خانه شدند. در همین وقت بود که دیدم آن شخصی که التماس دعا داشت، دارد می‌دود به سمت منزل آقا. گفتم: «چی شده؟».

گفت: «دخترم از بالای کوچه داشت می‌آمد، پیدایش کردم».

تقریباً پنج دقیقه بعد از آنکه از آقا دستورالعمل گرفت، دخترش را که دو سه روز پیش گم شده بود، پیدا کرد. این موارد را در کنار آقا زیاد دیده بودیم. عبد خدا بود دیگر!

حجت‌الاسلام‌والمسلمین اکبری

اشتیاق به کربلا در کودکی

اطراف فومن امامزاده‌ای بوده است که کرامات جالبی از ایشان نقل می‌کنند.[2] حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره هم حکایتی که در آنجا برای خودشان اتفاق افتاده بود برای ما تعریف کردند. مضمون بیان ایشان این‌طور بود:

داخل امامزاده،‌ سنگریزه‌هایی بود که مردم آن را در دست گرفته، نیت می‌کردند. اگر سنگ در دستشان تکان می‌خورد، به این معنا بود که حاجتشان برآورده می‌شود. روزی ایشان هم همراه عده‌ای از زنان فامیل به آن امامزاده می‌روند. آن زن‌ها یکی‌یکی نیت می‌کردند و سنگ را کف دست نگه می‌داشتند. در دست بعضی تکان می‌خورد و در دست بعضی، نه. یکی از آنها گفت: سنگ را به این بچه هم بدهید.

حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره در آن زمان بیش از شش سال سن نداشته. ایشان سنگ را در دست نگه می‌دارد. خودشان می‌فرمودند: «من تا آن موقع هیچ نیتی نداشتم، ولی همین که سنگ را در دست گرفتم به ذهنم آمد نیت کنم که آیا کربلا می‌روم یا خیر». این نیت برای یک کودک شش‌ساله عجیب است. آقا این نیت را در ذهن می‌آورد و می‌بیند که سنگ تکان می‌خورد. از آنجا مطمئن می‌شوند که به کربلا خواهند رفت.

ایشان از سنشان بزرگ‌تر بودند، در همان ایام کودکی، بیش از اینکه با هم‌سالان خودشان مأنوس باشند، با افراد بزرگ‌سال و پخته مأنوس بودند. در سن نوجوانی وقتی برای پدرشان نامه می‌نوشتند، احوال برخی پیرمردهای محل را می‌پرسیدند و یکی‌یکی نام می‌بردند و سلام می‌رساندند.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین تقوی

 

نهج‌البلاغه

روزی همراه یکی از اساتید دانشگاه تهران خدمت آقا رسیدم. آن استاد پرسید: «شما بعد از قرآن چه توصیه‌ای می‌فرمایید؟». حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره فرمود: «نهج‌البلاغه».

آن استاد پرسید: «کدام قسمت نهج‌البلاغه را؟».

آیت‌الله بهجت قدس‌سره فرمود: «همه را. همه نهج‌البلاغه را».

حجت‌الاسلام‌والمسلمین رودباری

 

مهمان‌نوازی

ایامی بود که رژیم پهلوی نسبت به روحانیون سخت‌گیری می‌کرد و اوضاع متشنج بود. با پنج شش نفر از طلبه‌های فومن در مدرسه فیضیه بودیم و به‌سبب اوضاع آن زمان نمی‌خواستیم در فیضیه بمانیم، ولی جایی نداشتیم. ساواکی‌ها تهدید کرده بودند که می‌آییم و هر کس در مدرسه فیضیه و دارالشفاء باشد می‌کُشیم.

تصمیم گرفتیم برویم خدمت آقا. ساعت یک بعد از نصف شب بود. به‌خاطر آشنایی با پدرم، مرا می‌شناختند و قبلاً به خانه ما تشریف آورده بودند.

در زدیم. آقا خودشان آمدند پشت در. به ایشان عرض کردم: «آقا امشب مزاحم شما بشویم؟». آقا فرمود: «بفرمایید».

داخل که شدیم، دیدیم مهمان دارند. دو نفر از بازاریان تهران بودند. آنها را می‌شناختم، از وکلای آیت‌الله حکیم و آیت‌الله شاهرودی و آیت‌الله خویی بودند و خیلی به آقا ارادت داشتند.

آقا به آنها گفتند: «شما چون غیر معمّم هستید و لباس روحانی ندارید، بروید در هتل و این آقایان پیش من باشند؛ چون اگر اینها به هتل بروند، برایشان مزاحمت ایجاد می‌شود».

آن شب منزل آقا ماندیم. ساعت دو و نیم، سه بود که یک دفعه دیدیم صدای ضجّه و ناله بلند است؛ به‌حدی که ما از خواب پریدیم. دیدیم که آقا مشغول نماز شب است. صدای «العفو، العفو» ایشان داشت فضا را منفجر می‌کرد. حالت عجیبی بود.

فردای آن روز به آقا گفتیم: «اجازه بدهید ما مرخص شویم».

فرمودند: «نه. تا زمانی که آرام نشده، شما مهمان ما هستید. حق ندارید از اینجا بیرون بروید؛ باید اینجا باشید تا من مطمئن بشوم که اوضاع آرام است و شما در معرض خطر نیستید».

نسبت به طلبه‌ها خیلی پدرانه و کریمانه رفتار می‌کردند. رفتار ایشان انسان را یاد حالات و اعمال ائمه و انبیا می‌انداخت.  با اینکه در هزینه کردن بسیار رعایت صرفه‌جویی می‌کرد، ولی نسبت به مهمان آن‌قدر با مهر بود که انسان شرمنده می‌شد.

حدود چهارده روز در منزل ایشان ماندیم. همان روزها بود که فاجعه مدرسه فیضیه و حمله عمّال شاه به طلاب و روحانیون اتفاق افتاد. عمامه‌ها را آتش زدند؛ قرآن‌ها را سوزاندند... .

حجت‌الاسلام‌والمسلمین شفیعی

 

مخفی کردن مشکلات

پدرم، حضرت آیت‌الله شیخ عباس قوچانی، نقل می‌کرد که در ایام طلبگی در نجف، با آقای بهجت بسیار صمیمی بودیم. با هم به درس می‌رفتیم، با هم منزل حضرت آیت‌الله قاضی قدس‌سره می‌رفتیم و خلاصه اغلب اوقات با هم بودیم.

شب که از درس برمی‌گشتند، پدر من می‌رفت و مشغول مطالعه و ترتیب دادن دروس آن روز می‌شد و بعد شام می‌خورد و می‌خوابید، ولی حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره،  همین که از درس برمی‌گشتند، رختخواب را پهن می‌کردند و می‌خوابیدند.

پدرم، می‌فرمود: «من با خود می‌گفتم که شاید ایشان می‌خواهد سحر، زودتر بیدار شود، به همین دلیل چراغ را روشن نمی‌کند و زودتر می‌خوابد. با اینکه رفاقت ما بسیار صمیمانه بود، پس از شش ماه متوجه شدم که ایشان اصلاً نفت ندارد که بتواند چراغ حجره را روشن کند؛ چون آقای بهجت با خواروبار فروش، حساب نسیه نداشت و نمی‌توانست نفت بخرد».

آن‌قدر مشکلاتش را پنهان می‌کرد که حتی رفیق صمیمی‌اش هم متوجه مشکل او نشده بود.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین قوچانی

 

زیارت حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام

ایشان به‌سبب کثرت علاقه به زیارت امام هشتم علیه‌السلام از همان سال‌های پیش از ۱۳۵۰، مقید بودند که تابستان‏ها را در محضر مبارک آن حضرت باشند. مقید بودند که وقتی به تهران می‌رسند به زیارت حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام نیز مشرف شوند. گاهی هم در تهران به منزل ما تشریف می‌آوردند.

گاهی که در خدمت ایشان به زیارت می‌رفتیم، می‏دیدم که این عالم بالله دست می‏مالد به پای ضریح و می‏کشد به چشم و صورت خودش. هر سه بزرگوار [حضرت عبدالعظیم، امام‌زاده حمزه و امام‌زاده طاهر علیهم‌السلام] را زیارت می‌کرد.

گاهی نهار در منزل از ایشان پذیرایی می‌کردیم و گاهی شب هم  می‏ماندند؛ چون آن موقع‏ها با ماشین می‏رفتند. در برگشت هم باز برای زیارت به شهرری می‌آمدند.

یک دفعه که از مشهد تشریف آورده بودند، قبل از اذان صبح رسیدند. آن‌قدر بی‌آلایش و بزرگوار بودند که به علی آقا اجازه ندادند درِ منزل ما بیاید که مبادا برای ما مزاحمتی باشد. می‏روند پشت درب صحن، عبایشان را پهن می‏کنند و همان‌جا می‏نشینند تا درها باز بشود و به حرم مشرف شوند. این جور در توسلشان به ائمه اطهار و عزیزانی که وابسته به ائمه اطهار بودند قوی بودند.

برای حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام عظمت و احترام خاصی قائل بودند؛ نه از نظر امامزاده بودنش، بلکه از نظر اینکه حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام به مقامات عرفان و توحید رسیده بود. یعنی امامزاده بودن یک جهتش بود و مزید بر آن، عالم بالله بودن حضرت عبدالعظیم بود.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین منفرد

 


[1]. حکایت تشرف سید رشتی در مفاتیح‌الجنان آمده است.

[2]. امامزاده ابراهیم، مدفون در شهر شفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

RSS