واژه ها و اصطلاحات فقهى

 

واژه ها و اصطلاحات فقهى

 

آب جارى

آب قليل

آب كر

آب مضاف

آب مطلق

آلات لهو

اِبْنُ الْسَبيل

اَتقى

اجاره

اُجْرَتُ الْمِثْل

 

 

« الف »

آب در حال جريان، مانند آب چشمه و قنات كه از زمين مى جوشد و رودخانه كه از كوه ها جارى است و آب لوله كشى شهرى.

آبى است كمتر از كر، كه از زمين هم نجوشد.

مقدار معينى از آب است كه اندازه و كيفيت آن در احكام آبها بيان شده است.

آبى است كه با چيزى آميخته شده باشد مانند شربت و يا از چيزى گرفته شده مانند گلاب.

به آن آب خالص نيز گفته مى شود.

اسباب عياشى و خوشگذرانى نامشروع مانند تار و ضرب و غيره.

مسافرى كه در سفر درمانده باشد، و مخارج سفر و زندگى نداشته باشد.

با تقوى تر.

قراردادى است كه طى آن منافع مال يا كار يك طرف در قبال اجرت و مدت معين به طرف ديگر واگذار مى شود.

اجرت همانند. مثل اينكه شخصى بدون تعيين اجرت، كارى انجام دهد، براى تشخيص قيمت كار انجام شده گفته مى شود : اگر همين كار را شخص مشابه اين فرد است انجام مى داد چقدر مى شد؟ پاسخ هر چه باشد، قيمت و اجرت المثل همان است.

(6)

 

اَجزاء و شرايط

اجير

اِحتلام

احتياط

احتياط لازم

احتياط مستحب

احتياط واجب

احتياط را ترك نكند

احراز

احوط

ادّعا

اذن

ارباح مكاسب

ارتماس

 

هر امرى كه فقدان آن به اصل يك چيز لطمه زند، جزء آن محسوب مى گردد و هر امرى كه فقدان آن صفت يا حالت چيزى را متغيّر كند، شرط آن محسوب مى شود. مثلاً عدم انجام ركوع و سجود به اصل نماز خلل مى آورد ولى فقدان حضور قلب « كمال » نماز را زايل مى كند، يعنى نماز هست ولى كامل نيست.

به مزد گرفته شده مانند كسى كه طبق قرارداد در برابر كارى كه انجام مى دهد مستحق اجرت مى شود.

نشانه بلوغ ـ خارج شدن منى از انسان در حالت خواب.

رعايت جوانب نمودن در اينصورت موجب اطمينان انسان به رسيدن به واقع مى شود.

احتياطى است كه مجتهد لزوم رعايت آن را از طريق ادله عقليه يافته است.

احتياطى است غير فتواى فقيه و رعايت آن واجب نيست.

عبارت از امرى است كه مطابق احتياط است اما فقيه همراه آن فتوى نداده است. در چنين مواردى مقلّد مى تواند به فتواى مجتهد ديگر كه در رتبه بعد قرار دارد عمل نمايد.

هر موردى كه فتوايى از فقيه نسبت به آن ذكر نشده است به معنى احتياط واجب است و اگر در همان مورد، فتوايى ذكر نشده باشد به معنى تأكيد بر حُسن احتياط مى باشد.

بدست آوردن، فراهم آوردن، دريافتن.

منطبق با احتياط.

دادخواهى.

اجازه.

منافع كسب و كار، هر نوع درآمدى كه از طريق حرفه و كار عايد شود.

فرورفتن در آب ( غسل ) ـ فرو كردن در آب ( وضوء ).

(7)

 

ارث

استبراء

استحاضه

استحاله

 

استفتاء

استطاعت

استمناء

اشكال دارد

اضطرار

اَظْهَر

اَعْدَل

(8)

 

ماترك متوفى كه براى ورثه باقى مى ماند.

سعى در برائت و پاكى از آلودگى و نجاست. در سه مورد بكار رفته است :

1 ـ استبراء از بول.

2 ـ استبراء از منى يعنى ادار كردن پس از خروج منى به قصد اطمينان از اينكه ذرّات منى در مجراى بول نمانده باشد.

3 ـ استبراء حيوان نجاستخوار يعنى بازداشتن آن از خوردن نجاست انسان تا وقتى كه به خوراك طبيعى خود عادت كند.

نام حالات خون ديدگى زنان؛ اين خون اگر زياد باشد استحاضه كثيره و اگر كم باشد استحاضه قليله و در صورت بينابين استحاضه متوسطه ناميده مى شود.

دگرگونى شى ء بصورتى كه به حقيقت ديگرى مبدل شود. مانند چوب نجسى كه بسوزد و خاكستر شود يا سگى كه در نمكزار فرو رفته و تبديل به نمك شود كه با اينگونه استحاله شدن پاك مى شوند بر خلاف جايى كه حقيقت آن عوض نشود مثل آرد شدن گندم نجس.

مطالبه فتوى، سؤال كردن و كسب نظر مجتهد درباره حكم شرعى يك مسئله.

توانايى انجام فريضه حج از حيث بدن، مال و راه.

انجام عملى با خود كه موجب انزال منى مى شود، كه به آن جلق زدن نيز مى گويند.

چنانچه عملى انجام شود، آن عمل موجب اسقاط تكليف نيست و نمى شود به آن اكتفا كرد.

ناگزيرى، ناچارى.

ظاهرتر، روشن تر، فتواست، مقلد بايستى طبق آن عمل نمايد.

عادل تر.

اِعراض از وطن

اعلان

اَعلَم

اِفْضاء

افطار

اقامه معروف

اقرب اين است

اقوى اين است

اكتفا به رفع ضرورت كند

الزام كردن

 

امام

امام جماعت

امرار معاش

امر به معروف

امساك

اموال محترمه

انتقال

اِنْزال

اَوداج اَربَعه

اَورَع

اَولى

(9)

 

اِيقاع

 

تصميم انسان بر روى گردانى از وطن و ترك هميشگى آن.

آگاه ساختن.

عالم تر.

باز شدن ـ يكى شدن و تداخل مجارى بول و حيض يا مجارى حيض و غائط يا هر سه اين مجارى.

بازكردن روزه.

بپاداشتن سنتى كه از نظر شرعى معتبر شناخته شده است.

فتوى اين است ( مگر آنكه قرينه اى بر عدم فتوى باشد).

نظر قوى بر اين است. فتواى صريح است بايستى طبق آن عمل شود.

به اندازه اجبار اكتفا كند و بيشتر از آن انجام ندهد.

اجبار نمودن.

رهبر و پيشوا.

كسى كه در نماز به او اقتدا مى كنند.

گذراندن زندگى.

واداشتن افراد به انجام احكام و سنتى كه از نظر شارع پسنديده است.

امتناع كردن، خود را از انجام كارى بازداشتن.

اموالى كه بنابر ضوابط اسلامى داراى احترام است.

جابه جايى، جابه جاشدن چيز نجس به نحوى كه ديگر شى ء اول محسوب نشود مانند انتقال خون انسان به پشه.

بيرون ريختن منى.

شاهرگ هاى چهارگانه حيوانات.

پرهيزكارتر. كسى كه تقواى او بيشتر است.

سزاوارتر ـ بهتر.

هر نوع قرارى كه يك جانبه انجام گيرد و نياز به قبول طرف ديگر نداشته

(10)

 باشد، مانند طلاق كه شرعاً احتياجى به قبول زوجه ندارد. اهل كتاب

بالغ

بدل از وضوء

بدل از غسل

برائت ذمّه

بعيد است

بعيد نيست

بلاد كبيره

بلوغ

بيع مثل به مثل

به نحو متعارف

بهيمه

 

غير مسلمانى كه خود را پيرو يكى از پيامبران صاحب كتاب مى داند مانند يهودى و مسيحى.

 

« ب »

رسيده ـ فردى كه به سن بلوغ رسيده باشد.

به جاى وضوء. در جايى كه آب نباشد وظيفه مكلّف تيمم است و اين تيمم جايگزين وضوء خواهد شد.

به جاى غسل. در جايى كه آب نباشد، وظيفه مكلّف تيمم است و اين تيمم جايگزين غسل خواهد شد.

در موارد شك، مكلّف بايستى عمل را بگونه اى انجام دهد كه يقين پيدا كند تكليف خود را انجام داده است.

دور از ذهن است ـ فتوا بر آن منطبق نيست.

فتوى اين است ( مگر قرينه اى بر خلاف آن در كلام پيدا شود)

شهرهاى بسيار بزرگ .

ظهور يكى از علائم سه گانه در انسان كه نشانه بالغ شدن است ـ رسيدن به سن تكليف به ظهور يكى از نشانه هاى سه گانه بلوغ در انسان.

خريد و فروش دو شى ء هم جنس به صورت مبادله، مانند گندم با گندم.

به صورت معمول

حيوان چهارپا.

(11)

 

تبعيت

تَجافى

تحت الحنك

تَخلى

تَخْميس

تَروّى

تزكيه شده

 

تسبيحات اربعه

تسبيح حضرت زهرا (س)

تَسَتُّر

تسميه

تشريح

تصديق

تطهير

تعدّى

تعقيب

تفاوت قيمت (صحيح و معيوب)

تفريط

(12)

 

 

« ت »

پيروى كردن ـ پاك گشتن چيز نجس به تبع پاك شدن چيز نجس ديگر مانند پاكى ظرفى كه در آن انگور جوشيده است، پس از آنكه دو سوم آب انگور تبخير شده باشد.

نيم خيز نشستن ـ مأمومى كه به ركعت اول نماز جماعت نرسيده، هنگام تشهد خواندن امام به حالت نيم خيز مى نشيند.

زير چانه. آن قسمت از عمامه كه زير گلو آويخته مى شود.

تخليه كردن ـ بول و غائط كردن.

يك پنجم كردن ـ خارج كردن خمس مال ـ خمس مال را تأديه كردن.

تفكر ـ تفكر در افعال نماز براى كشف چگونگى نمازى كه خوانده شده است.

حيوانى كه با رعايت موازين شرع ذبح شده باشد.

سبحان اللّه و الحمدللّه و لااله الااللّه و اللّه اكبر.

گفتن سى و چهار مرتبه اللّه اكبر و سى و سه مرتبه الحمدللّه و سى و سه مرتبه سبحان اللّه.

خود را پوشاندن.

نام بردن ـ جارى كردن اسم خدا بر زبان.

پاره كردن بدن انسان يا حيوان مُرده براى اطلاعات پزشكى و غيره.

گواهى نمودن، تأييد كردن.

پاك كردن.

زياده روى، ستم كردن، دست درازى، تجاوز.

دنبال كردن ـ پس از نماز با ذكر دعا و قرآن، خود را مشغول كردن.

مقدار اختلافى كه از نظر قيمت بين جنس سالم و غير سالم وجود دارد.

كوتاهى كردن، مسامحه نمودن.

تَقاص

تقليد

تكبيرة الاحرام

تلف شدن

تلقيح

تمكّن

تملك به ضمان

تيمّم

تيمّم بدل از غُسل

 

تيمّم جبيره اى

توكيل

توريه

تهمت

ثلثان

ثَمَن

(13)

 

قصاص كردن ـ تَهاتُر ـ مال مديون را بابت طلب خود برداشتن.

تبعيت از فتاوى مجتهد و عمل نمودن به دستور وى.

به قصد اقامه نماز اللّه اكبر گفتن.

از بين رفتن.

نطفه مرد را با وسيله اى نظير سرنگ به رحم زن رساندن.

دارايى.

مالك شدن با ضمانت. انسان مال استقراضى رامالك مى شود به شرط ضمانت اداى آن.

در موارد عدم دسترسى به آب به جاى وضوء و غسل در هفت مورد بايد تيمم كرد.

در جايى كه غسل، ممكن نباشد و يا آبى براى غسل موجود نباشد، تيمم جايگزين غسل خواهد شد.

تيمم كسى كه بر اعضاء تيمم او مرهم يا پوشش است.

وكيل يا نماينده قراردادن.

نوعى حرف زدن است كه در آن نه دروغ گفته مى شود و نه راست. اين روش نوعى پنهان كارى است كه به منظور خلاص شدن از دروغ بكار گرفته مى شود.

افترا بستن، نسبت ناروادادن.

 

« ث »

دو سوم ـ تبخير شدن دو سوم آب انگور و كشمش جوشيده كه موجب پاكى آن است.

قيمت كالا.

جاعل

جاهل به مسئله

جاهل قاصر

جاهل مقصّر

جَبيره

جَرح ـ جروح

جُنُب

جعاله

 

جَلاّل

جماع

جَهر

حائض

حاكم شرع

حج

(14)

 

حج نيابتى

 

 

« ج »

كسى كه قرار داد جعاله را منعقد مى كند.

ناآشنا به مسئله. كسى كه مسئله شرعى خود را نمى داند.

جاهلى كه در شرايط عدم امكان دسترسى به حكم خدا قراردارد و به جهل خود نيز وقوف دارد.

جاهلى كه امكان آموختن مسائل را داشته ولى عمداً در فراگيرى آن كوتاهى كرده است.

مرهم ـ پارچه و پوششى كه زخم يا شكستگى را با آن ببندند.

جراحت، زخم.

كسى كه منى از او خارج شده يا با ديگرى مقاربت كرده است.

قرارى كه طى آن فردى اعلام مى كند هر كس براى او كار معينى را انجام دهد، اجرت مشخصى به او پرداخت مى شود. مثلاً هر كس گمشده مرا پيدا كند، هزار تومان به او مژدگانى مى دهم.

قرار گذارنده را « جاعل » و عمل كننده به آن را « عامل » مى گويند.

حيوانى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده است.

مقاربت ـ آميزش جنسى.

صداى بلند ـ با صداى بلند چيزى را قرائت كردن.

 

« ح »

زنى كه در عادت ماهيانه باشد.

مجتهدى كه بر اساس موازين شرعى داراى قدرت بر فتوى است.

زيارت خانه خدا و انجام اعمالى مخصوص در زمانى خاص.

زيارت خانه خدا به نيابت از طرف شخص ديگر با انجام مناسك آن.

(15)

 

حدث اصغر

حَدَث اكبر

حدّ تَرخُّص

حرام

حَرَج

حِصِّه

حَضَر

حنوط

حواله

 

حيض

حين عروض شك

خارق العاده

خالى از قوّت نيست

خالى از وجه نيست

خُبره

خبيث

(16)

 

هر علتى كه باعث وضو شود و آن هفت چيز است :

1 ـ بول. 2 ـ مدفوع. 3 ـ باد شكم. 4 ـ خواب كامل. 5 ـ امور زايل كننده عقل. 6 ـ استحاضه. 7 ـ موجبات غسل.

هر كارى كه غسل براى نماز را سبب شود مانند احتلام و جماع.

حدّى از مسافت كه در آن صداى مؤذن و ديوار محل اقامت قابل تشخيص نباشد .

ممنوع ـ هر عملى كه از نظر شرعى تركش لازم باشد.

مشقت ـ سختى، دشوارى.

سهم.

محل حضور (وطن).

ماليدن كافور بر اعضاى مرده از جمله به پيشانى، كف دستها، سرزانوها و سر دو انگشت بزرگ پاها.

ارجاع طلبكار به شخص ثالث براى دريافت طلبش.

قاعدگى، عادت ماهيانه زنان.

وقت پديد شدن شك.

 

« خ »

خلاف عادت ـ غير معمول ـ بيش از انتظار.

معتبر است ـ فتوى اين است ( مگر در ضمن كلام قرينه اى بر غير اين معنى ديده شود).

بى مورد نيست. فتوى اين است ( مگر در ضمن كلام قرينه اى بر غير اين معنى مشاهده شود).

كارشناس.

پليد، زشت.

خسارت

خصوصيات

خُمس

خَوارج

خَوفْ

خون جهنده

خِيار

 

دائمه

دُبُر

دعوى

دفاع

ديه

ذبح شرعى

ذِمّه

ذِمّى

(17)

 

زيان، ضرر.

ويژگيها.

يك پنجم ـ بيست درصد درآمد ساليانه و غيره كه بايد به مجتهد جامع الشرائط و مرجع تقليد پرداخت شود.

كسانى كه عليه امام معصوم «ع» قيام مسلحانه نمايند مثل خوارج نهروان.

ترس، هراس، واهمه.

يعنى حيوانى كه وقتى رگ آن را ببُرند خون از آن جستن مى كند.

بهتر گزينى ـ اختيار بر هم زدن معامله كه در يازده مورد مشخص شده براى طرفين يا يكى از آنها ممكن است.

 

« د »

زنى كه طى عقد دائم به همسرى مردى درآمده باشد.

پشت، مقعد.

دادخواهى.

دفع دشمن، مقاومت در برابر دشمن.

مالى كه بنابر تقويم شرعى به جبران خون مسلمان يا نقص بدنى او تأديه شود.

 

« ذ »

كشتن حيوانات حلال گوشت با رعايت ضوابط شرعى.

تعهّد به اداى چيزى يا انجام عملى.

كافران اهل كتاب مانند يهود و نصارى در مقابل تعهّدشان نسبت به رعايت قوانين اجتماعى اسلامى از حمايت و امنيت حكومت اسلامى برخوردار مى شوند و در بلاد مسلمين زندگى خواهند كرد.

ربا

رباء قرضى

رجوع

رضاعى

رفع ضرورت

ركن ـ اركان

ركوع

 

رهن

رِيبه

زائد بر مئونه

زكوة

زكوة فطره

زمان غيبت كبرى

(18)

 

زينت

 

 

« ر »

زيادت، اضافه، بدست آوردن مال زائد بر سرمايه.

اضافه اى كه پرداخت آن در ضمن قرض شرط گردد.

بازگشتن، بازگشت.

همشير، پسر و دخترى كه از يك زن شيرخورده باشند با شرائطى كه در مسأله بيان شده نسبت به هم برادر و خواهر رضاعى مى شوند و محرم ابدى مى باشند.

برطرف شدن حال اضطرار.

پايه ـ اساسى ترين جزء هر عبادت.

خم شدن ـ يكى از اركان نماز كه براى انجام آن شخص نمازگزار در برابر عظمت خداوند خم مى شود كه دستهايش به زانو برسد.

گرو، گروى

ترديد، شك، شبهه. و « نظر به ريبه » خواهد آمد .

 

« ز »

مازاد بر مخارج، اضافه بر هزينه زندگى.

پاكى از آلودگى ـ مقدار معينى از اموال خاص انسان كه به شرط رسيدن به حد نصاب بايد در موارد مشخص خود مصرف شود. اين اموال اختصاص به نُه مورد دارد.

مقدار حدود 3 كيلوگرم گندم، جو، ذرّت و غيره يا قيمت آن كه بايد در عيد فطر به فقرا بدهند و يا در مصارف ديگر زكوة صرف كنند.

مثل زمان ما، كه امام دوازدهم «ع» در پرده غيبت به سر مى برند.

زيور، آرايش.

(19)

 

سال شمسى

سال قمرى

سال خُمسى

سجده ـ سجود

سجده سهو

 

سجده شكر

سِرگين

سفيه

سقط شده

شاخص

شارع

شاهد

شرايط ذمّه

شهادت

شهادتين

(20)

 

 

«س ـ ش »

مدت يك بار حركت انتقالى زمين به دور خورشيد كه 365 روز و چند ساعت كه برابر 12 برج از فروردين تا اسفند مى باشد.

مدت 12 بار گردش ماه به دور زمين كه 354 روز و چند ساعت برابر 12 ماه عربى از محرم تا ذى حجه مى باشد.

يك سال تمام كه از تاريخ رسيدگى انسان به حساب اموال خود براى پرداخت خمس آغاز مى گردد و بايد هر سال همان تاريخ را مبدأ رسيدگى مجدّد قرار دهد.

بر زمين گذاردن پيشانى و كف دستها و سرِ زانوها و سرِ دو انگشت بزرگ پاها براى ستايش خداوند. يكى از اركان نماز.

سجده اى كه نمازگزار در برابر اشتباهاتى كه سهواً از او سر زده به جاى آورد.

پيشانى بر زمين نهادن به منظور سپاسگزارى از نعمتهاى خداوند.

مدفوع حيوانات.

كم عقل، كسى كه قدرت نگهدارى مال خودش را ندارد و سرمايه اش را در كارهاى بيهوده مصرف مى كند.

افتاده، جنين نارس يا مُرده كه قبل از موعد تولّد از رحم خارج شده باشد.

چوب يا آلتى كه براى تعيين وقت ظهر در زمين نصب مى كنند.

بنيانگذار شريعت اسلامى ـ خداوند. پيغمبر اكرم «ص».

گواه.

شرايطى كه اگر اهل كتاب در بلاد مسلمين به آنها عمل كنند جان و مالشان در پناه حكومت اسلامى است.

گواهى دادن.

شهادت به يگانگى اللّه و رسالت رسول اللّه «ص».

شيوع

شهرت

شيركامل

صاع

صحت

صراط

صغيره

 

صلح

صيغه

ضامن

ضرورت

ضرورى دين

طلاق

طلاق بائن

(21)

 

طلاق خُلع

 

شايع شدن، همگانى شدن.

مشهور شدن، آشكار شدن براى همه افراد.

منظور انجام يافتن تمام شرايط نُه گانه اى است كه در مسأله گفته شده و موجب مَحرم شدن است.

 

« ص ـ ض »

پيمانه اى داراى گنجايش حدود 3 كيلوگرم.

درستى.

منظور پل صراط در روز قيامت است.

دخترى كه به سنّ بلوغ نرسيده است.

سازش طرفين ـ اينكه كسى مال يا حق خود را براى توافق و سازش به ديگرى واگذار كند.

خواندن كلماتى كه وسيله تحقق عقد است.

عهده دار ـ متعهد.

وجوب، حتميت.

آنچه بدون ترديد جزء دين است مانند وجوب نماز و روزه.

 

« ط »

رهايى ـ گسستن پيمان زناشويى.

طلاقى است كه پس از آن مرد حق رجوع به همسرش را ندارد مگر آنكه وى را عقد مجدّد كند.

طلاق زنى كه به شوهرش مايل نيست و مهر يا مال ديگرش را در قبال

(22)

 اين كراهت به او مى بخشد تا طلاق بگيرد.

طلاق رِجعى

طلاق مُبارات

طواف نساء

طوق

طهارت

طهارت ظاهرى

 

ظاهر اين است

ظهر شرعى

عاجز

عادت ماهيانه

عادت وقتيه و عدديه

(23)

 

طلاقى است كه مرد در عده زن مى تواند به او رجوع نمايد.

طلاقى است كه در نتيجه عدم سازش زن و مرد با يكديگر و دادن مقدارى مال از طرف زن به شوهر واقع مى شود.

آخرين طواف حج و عمره مفرده است كه ترك آن موجب استمرار حرمت همبسترى براى طواف كننده با همسرش مى شود.

گردن بند، آنچه در گردن بياويزند.

پاكى ـ حالتى معنوى كه در نتيجه وضوء و غسل يا تيمم حاصل شود.

چيزى كه بر اساس نظر شارع مقدّس محكوم به پاكى است هر چند در واقع نجس باشد مثل اينكه شخصى وارد خانه مسلمانى شود مادام كه او نجاست چيزى را مطرح ننمايد تمام اشياء آن خانه محكوم به پاكى است.

 

« ظ »

فتوى اين است . ( مگر اينكه در كلام قرينه اى براى مقصود ديگر باشد ) .

وقت اذان ظهر كه سايه شاخص محو مى شود يا به كمترين حد آن مى رسد . و ساعت آن نسبت به فصول مختلف و افق هاى گوناگون فرق مى كند.

 

« ع »

ناتوان، درمانده.

قاعدگى، حيض.

زن هايى كه عادت ماهيانه آنها داراى وقت مشخص و مقدار زمان معين باشد، عادتشان « وقتيه و عدديه » است.

عادل

عاريه

عاصى

عامل

عايدات

عدول

عذر شرعى

عُرف

 

عرق جنب از حرام

عَزل

عُسرت

عقد

عقد بيع

عقد دائم

عقد غير دائم

عُقُود

عُمّال

عمداً

(24)

 

عُمره

 

شخصى كه داراى ملكه عدالت است.

دادن مال خود به ديگرى براى استفاده موقت و بلاعوض از آن.

عصيان كننده، كسى كه نسبت به احكام الهى نافرمان است.

عمل كننده : 1 ـ كسى كه به قرار داد جعاله عمل مى كند. 2 ـ كسى كه متصدى جمع آورى، حسابرسى و تقسيم و ساير امور مربوط به زكوة است. 3 ـ اجير.

درآمد.

اشخاص عادل. و به معناى برگشت هم آمده، مثل آنكه از نظر خود عدول نموده.

توجيه شرعى، بهانه شرعى.

فرهنگ عموم مردم.

عرقى كه پس از آميزش نامشروع يا استمناء از بدن خارج گردد. كنارگذاشتن . 1 ـ انزال نمودن در خارج از رحم براى جلوگيرى از آبستنى زن. 2 ـ بركنار كردن وكيل يا مأمور خود از كار مانند بركنارى وصىّ يا متولّى خائن توسط حاكم شرع.

سختى، تنگدستى.

گره، پيمان زناشويى، پيوند

قرارداد خريد و فروش.

ازدواج مادام العمر

ازدواج موقت، متعه، صيغه.

قراردادهاى دو طرفه مثل خريد و فروش، ازدواج، مصالحه.

كارگزاران

از روى قصد، كارى را با علم و آگاهى انجام دادن.

زيارت خانه خدا و انجام اعمال مخصوص خانه كعبه كه تا حدودى

(25)

 شبيه حج است و آن بر دو قسم است : عمره تمتّع كه قبل از حج

 

عمل به احتياط

عِنين

عورت

عهد

عيال

عيد فطر

عيد قربان

غايب شدن

غائط

غرض عقلائى

غُساله

غُسل

غُسل واجب

 

تمتّع انجام مى گيرد و عمره مفرده كه پس از حج قِران و اِفراد يا بدون حج انجام مى گيرد.

مكلّف تكليف خود را بگونه اى عمل نمايد كه يقين پيدا كند تكليف شرعيش را انجام داده است. طريقه احتياط در كتابهاى فقهى مطرح شده است.

مردى كه قادر به انجام آميزش جنسى نيست.

آنچه انسان از ظاهر كردنش حياء مى كند ـ اعضاءتناسلى.

پيمان، تعهد انسان در برابر خداوند براى انجام كار پسنديده يا ترك ناپسند كه با صيغه مخصوص اداء مى شود.

زن ـ همسر ـ نان خور .

نخستين روز ماه شوال كه يكى از دو عيد بزرگ اسلامى است.

دهمين روز ماه ذى الحجه كه يكى از دو عيد بزرگ اسلامى است.

 

« غ »

پنهان شدن، غايب شدن شوهر براى مدتى معين كه موجب درخواست طلاق زوجه از حاكم شرع مى شود.

مدفوع

هدفى كه از نظر عقلا قابل قبول و پسنديده باشد.

آبى كه معمولاً پس از شستن چيزى خود به خود يا با فشار از آن مى چكد.

شستن ـ شستشو ـ شستشوى بدن با كيفيت مخصوصى كه بر دو نوع است : 1 ـ ترتيبى. 2 ـ ارتماسى.

غسلى كه انجام دادن آن الزامى است و اقسام آن عبارت است از :

1 ـ غسل جنابت. 2 ـ غسل حيض. 3 ـ غسل نفاس. 4 ـ غسل استحاضه. 5 ـ غسل مسّ ميت. 6 ـ غسل ميت. 7 ـ غسلى كه بواسطه

(26)

 نذر و قسم و مانند اينها واجب مى شود.

غُسل مستحب

غُسل ارتماسى

غُسل ترتيبى

غُسل جبيره

غُلات

 

فتوى

فجر

فجر اول و دوم

فجر صادق

فجر كاذب

فُرادى

فَرْج

فَرْض

فَضله

فطريه

(27)

 

غسلى كه به مناسبت ايام وليالى خاص يا عبادات و زيارات مخصوص رواست مانند غسل جمعه و غسل زيارت و غيره.

به نيّت غسل يك مرتبه در آب فرو رفتن.

به نيّت غسل، اول سر و گردن، بعد طرف راست و سپس طرف چپ را شستن.

غسلى كه با وجود جبيره بر اعضاى بدن انجام مى گيرد و الزاماً بايد به صورت غسل ترتيبى باشد.

گروهى از مسلمانان هستند كه درباره اميرالمؤمنين على «ع» غلّو مى كنند و آن حضرت را خدا مى شمارند.

 

« ف »

رأى مجتهد در مسائل شرعيه.

سپيده صبح.

نزديك اذان صبح از طرف مشرق سپيده اى رو به بالا حركت مى كند كه آن را فجر اول مى گويند. موقعى كه آن سپيده گسترده شد، فجر دوم و اول نماز صبح است.

منظور فجر دوم است.

منظور فجر اول است.

نمازى كه انسان به طور انفرادى مى گذارد.

عورت انسان ( زن و مرد ـ قُبُل و دُبُر ).

امر الزامى، امرى كه انجام يا اداى آن واجب است.

مدفوع حيوانات.

زكوة فطره.

فُقاع

فقير

في سبيل اللّه

قُبُل

قتل

 

قتل نفس محترمه

قرائت

قُروح

قريب

قرينه

قَسَم

قِصاص

قصد اقامه

(28)

 

آب جو.

محتاج ـ كسى كه نيازمند تأمين مخارج سال خود و عيالاتش است. و چيزى هم ندارد كه به طور روزانه قادر به تأمين هزينه زندگيش باشد.

در راه خدا انجام كار خيرى كه نفعش به عموم مسلمانان برسد مثل ساختن مسجد، پل، جاده و غيره.

 

« ق »

پيش ( كنايه از عضو جنسى كه در جلو بدن قرار دارد ) .

كشتن.

كشتن كسى كه خونش از نظر شرعى محترم است و نبايد كشته شود.

خواندن ـ خواندن حمد و سوره در نمازهاى يوميه.

دُمَلها، زخمهاى چركين.

نزديك به واقع و حقيقت.

نشانه، علامت، همانند.

سوگند ـ سوگند به يكى از اسامى خداوند براى انجام امور پسنديده، يا ترك ناپسند.

كيفر، نوعى از مجازات است كه مشابه با جنايت انجام شده مى باشد مثل اينكه شخصى كسى را عمداً بكشد او را خواهند كشت.

قصد مسافر به ماندن ده روز يا بيشتر در يك محل.

قصد انشاء

قصد وجه

قصد رجاء

قصد قربت

قضاء

قنوت

 

قيام متصل به ركوع

قِى

قَيّم

كافر

(29)

 

تصميم به ايجاد يك امر اعتبارى مانند بيع و شراء و غيره همراه با اداى كلمات مربوطه.

در جايى كه مكلّف عمل را با حفظ وصف وجوب و يا استحباب انجام دهد، يعنى بگويد اين عمل واجب و يا اين عمل مستحب را انجام مى دهم.

در موردى است كه مكلّف عمل را به احتمال اينكه به خدا نزديك مى كند انجام مى دهد.

در جايى متصور است كه مكلّف عنوان عمل را مى داند و آن را به قصد قربت انجام مى دهد مثل اينكه بداند واجب است يا مستحب و يا ...

1 ـ بجا آوردن عملى كه در وقت فوت شده است . 2 ـ قضاوت كردن .

اطاعت ـ تواضع در برابر خدا ـ در ركعت دوم نماز پس از قرائت سوره ها ، دست ها را در مقابل صورت قرار دادن و ذكر و دعا خواندن .

قيامى كه بايد نمازگزار در آخرين لحظه قبل از ركوع داشته باشد وركن نماز است.

استفراغ .

سرپرست ـ كسى كه براساس وصيت يا حكم حاكم شرع مسئول امور يتيم و غيره مى شود.

 

« ك »

كسى كه به توحيد و نبوّت يا هر دوى آنها معتقد نيست، يعنى :

1 ـ كسى كه وجود خدا را انكار مى كند.

2 ـ كسى كه براى خدا شريك مى تراشد.

3 ـ كسى كه پيغمبرى پيغمبرِ اسلام را قبول ندارد.

4 ـ كسى كه در امور فوق شك دارد.

5 ـ كسى كه منكر ضرورى دين است و انكار او به انكار خدا و رسول صلى الله عليه و آله وسلم مى انجامد.

كافر حربى

كافر ذمّى

كثير الشك

كشف خلاف شدن

كفّاره

كفّاره جمع

كفالت

كفيل

كيفيت

 

لازم

لازم الوفاء

لُزوجت محل

لَغو

(30)

 

كافرى كه با مسلمين در حال جنگ مى باشد.

اهل كتابى كه در بلاد اسلامى با شرايط مخصوص اهل ذمّه در پناه حكومت اسلامى قرار گرفته و زندگى مى كند.

كسى كه زياد به شك مى افتد.

آشكار شدن خلاف يك چيز.

كارى كه انسان براى جبران گناهش انجام دهد.

كفاره سه گانه ( 60 روز روزه گرفتن ، 60 فقير را سير كردن و بنده اى را آزاد نمودن ) .

ضمانت

ضامن.

چگونگى.

 

« ل »

واجب ـ اگر مجتهد دليل الزامى بودن امرى را از آيات و روايات كشف كند و بتواند آن را به شارع نسبت دهد، تعبير به واجب مى كند و اگر الزامى بودن آن را به طريق ديگر نظير ادلّه عقليّه استفاده كند طورى كه استناد آن به شارع ميسّر نباشد، تعبير به لازم مى كند. همين تفاوت را بايد در احتياط لازم و احتياط واجب در نظر داشت، لذا در مقام عمل براى مقلّد تفاوت بين لازم و واجب نيست.

بايد به آن عمل شود.

لغزندگى همراه با چسبندگى كه در محلى وجود دارد.

بى فايده، بى معنا، بيهوده.

ما به التفاوت

مال الاجاره

مال المصالحه

ماليت شرعى

ماليت عرفى

ماه هلالى

 

مأموم

مئونه

مُباح

مبتدئه

مبطلات

مُتعه

متنجّس

متولّى

مجتهد

(31)

 

 

« م »

مقدار تفاوت بين دو شى ء ، رجوع به «تفاوت قيمت صحيح و معيوب»

مالى كه بايد مستأجر بابت اجاره بپردازد.

مالى كه مورد صلح قرار گرفته است.

چيزهايى كه از نظر شارع مقدس مال محسوب مى شود مانند همه اموال مشروع (كه ضوابط آن توسط شارع مقدس بيان گرديده است).

چيزهايى كه از نظر فرهنگ عموم مردم ( عرف ) مال محسوب مى شود. هرچند از نظر دين اسلام ماليت نداشته باشد، مثل خوك و مشروب.

ماه قمرى ، مدت 29 يا 30 روز از رؤيت هلال ماه تا هلال ديگر كه يك ماه ( يا « شهر » در زبان عرب ) است و تكرار 12 بار آن ، سال قمرى است از محرم تا ذى الحجه .

پيرو ـ كسى كه در نماز به امام جماعت اقتدا نمايد.

مخارج يا هزينه.

هر فعلى كه از نظر شرعى نه پسنديده است و نه ناپسند ( در برابر واجب و حرام و مستحب و مكروه).

زنى كه براى اولين بار عادت شود.

امورى كه باطل كننده عبادت مى باشد.

زنى كه با عقد موقت به همسرى مردى درآمده است.

هرچيزى كه ذاتاً پاك است ، اما در اثر برخورد با شى ء نجس ، آلوده شده است .

سرپرست

كوشا ـ كسى كه در فهم احكام الهى به درجه اجتهاد رسيده و داراى قدرت علمى مناسبى است كه مى تواند احكام اسلام را از روى كتاب و سنت استنباط نمايد.

مجتهد جامع الشرائط

مجراى طبيعى

مجهول المالك

مُجزى است

مُحتَضَر

مُحتَلِم

مَحذور

مُحرَّم ( محرّمات )

مَحْرَمْ

 

مُحرِم

محجور

محظور

محفوظ

محل اشكال است

محل تأمل است

مخيّر است

مخرج بول و غائط

مُخمَّس

مُدّ

مُدّعى

(32)

 

مذى

 

مجتهدى است كه شرايط مرجعيت تقليد را دارا مى باشد.

مسير طبيعى هر چيز.

مالى كه معلوم نيست به چه كسى متعلق است.

كافى است ـ ساقط كننده تكليف است.

كسى كه در حال جان كندن است.

كسى كه در خواب از او منى خارج شده باشد.

مانع ـ كنار گذاشته شده ـ آنچه از آن پرهيز گشته است.

چيزى كه حرام است ـ اولين ماه از سال قمرى

فاميل هاى نزديك، كسانى كه ازدواج با آنها حرام ابدى است مانند : خواهر، مادر، دختر و دخترِ دختر، جدات، عمه و عمات، خاله و خالات، رَبائب، مادر زن و مادر او، دختر و خواهر رضاعى.

كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد.

كسى كه از تصرف در اموال ممنوع شود.

ممنوع.

حفظ شده، نگهدارى شده.

اشكال دارد ـ قبول صحّت و تماميّت آن مشكل مى باشد.

بايد احتياط كرد.

فتواست. مقلّد بايستى يكى از دو طرف و يا بيشتر را انتخاب نمايد و يا به مجتهد ديگرى مراجعه نمايد.

مجراى طبيعى خروج ادرار و مدفوع.

مالى كه خمس آن خارج شده باشد.

پيمانه اى كه تقريباً ده سير گنجايش داشته باشد.

خواهان، كسى كه براى خودش حقى قائل است.

رطوبتى كه پس از ملاعبه از انسان خارج مى گردد.

(33)

 

مُرتدّ

مرتدّ فطرى

مرتدّ ملّى

مرجوح (مرجوح شرعى)

مُردار

مُزارعه

مَسّ

مسّ ميّت

 

مُساقات

مستحب

مُستطيع

مُستهلك

مَسح

مِسكين

مُسكرات

(34)

 

مسلمانى كه منكر خدا و رسول يا حكمى از ضروريات دين شده كه انكارش به انكار خدا و رسول باز مى گردد.

كسى كه از پدر يا مادر مسلمان متولد شده و خودش نيز مسلمان بوده و سپس از دين خارج شده است.

كافرى كه از پدر و مادر غير مسلمان متولد شده ولى پس از اظهار اسلام مجدداً كافر گرديده است.

چيزى كه كراهت شرعى داشته باشد.

حيوانى كه خود به خود مرده يا بدون شرايط لازم كشته شده باشد.

قراردادى كه بين مالك زمين و زارع منعقد مى شود كه بر اساس آن مالك در صدى از محصول زراعى را صاحب مى شود.

لمس كردن.

لمس كردن انسان مرده.

آبيارى كردن ـ قراردادى بين صاحب باغ و باغبان كه براساس آن باغبان در برابر آبيارى و تربيت درختان، حق استفاده از مقدار معينى از ميوه باغ را پيدا مى كند.

پسنديده، مطلوب ـ چيزى كه مطلوب شارع است ولى واجب نيست ـ هر حكم شرعى كه اطاعت آن موجب ثواب است ولى مخالفت آن عِقاب ندارد.

توانا ـ كسى كه امكانات و شرايط سفر حج را دارا باشد.

از ميان رفته، نابود شده، نيست شده.

دست كشيدن بر چيزى ـ دست كشيدن به فرق سر و روى پاها با رطوبت باقيمانده از شستشوى صورت و دستها در وضوء.

بيچاره ـ مفلوك ـ كسى كه از فقير هم، زندگى را سخت تر مى گذراند.

چيزهاى مَست كننده.

مَشقّت

مُصالحه

مُضطربه

مضمضه

مُطهِّرات

مَظالم

مُفْطر

مُفلس

مقررات شرعيه

 

مكروه

مُكَلَّف

مُلاعبه

مُميّز

موالات

مؤجر

موقوفٌ عليهم

موقوفه

مُوَكِّل

منع كردن

ميّت

(35)

 

سختى، رنج، دشوارى.

سازش، آشتى.

زنى كه عادت ماهيانه اش بى نظم است.

چرخانيدن آب در دهان.

پاك كننده ها.

آنچه كه در ذمّه انسان است ولى صاحب آن معلوم نيست و يا دسترسى به آن ممكن نمى باشد. مانند اينكه كسى بدهكار است ولى صاحب آنرا نمى شناسد و دسترسى به او ندارد.

چيزى كه روزه را مى شكند.

كسى كه دارائيش كمتر از بدهكاريش مى باشد.

آنچه از طرف خداوند به عنوان تكليف شرعى معين گرديده است.

ناپسند، نامطلوب ـ آنچه انجام آن حرام نيست ولى تركش اولى است.

هر انسانى كه بالغ و عاقل است.

بازى كردن ـ معاشقه كردن.

خردسالى كه خوب و بد را تميز مى دهد.

پشت سر هم ـ پياپى انجام دادن.

اجاره دهنده.

كسانى كه به نفع آنها وقف شده است.

وقف شده.

وكيل كننده.

جلوگيرى كردن، بازداشتن.

مرده، جسد بى جان انسان.

ناسيه

نافله

نذر

نَرى

نبش قبر

نِصاب

نصاب زكوة

نظر به ريبه

 

نجس

نفاس

نَفساء

نكاح

نماز آيات

نماز احتياط

نماز اِسْتِسْقاء

نماز جماعت

نماز جمعه

(36)

   

 

« ن »

زنى كه وقت عادت ماهيانه خود را از ياد برده است.

نماز مستحبى.

واجب نمودن كار مطلوب ياترك كار غير مطلوب بر خود براى خدا.

بيضه.

شكافتن قبر.

حدّ مشخص ـ حدّ يا مقدر معيّن.

حدّ مشخصى كه براى هر يك از موارد وجوب زكوة در نظر گرفته شده است.

نگاه كردن به گونه اى كه ديگران را بدگمان كند ـ نگاهى كه موجب فتنه شود.

پليد، ناپاك.

خونى كه پس از زايمان از رحم زن خارج مى گردد.

زنى كه خون نفاس ببيند.

ازدواج كردن ـ زناشويى.

دو ركعت نماز مخصوص كه در مواردى نظير زلزله و كسوف و خسوف واجب است.

نماز بدون سوره اى كه براى جبران ركعات مورد شك به جا آورده مى شود.

نمازى كه با كيفيت مخصوص براى طلب باران خوانده شود.

نماز واجبى كه دو نفر يا بيشتر با امامت يكى از آنها بجا مى آورند.

دو ركعت نماز مخصوص كه در زوال جمعه به جاى نماز ظهر و به طور جماعت برگزار مى گردد و با كمتر از 5 نفر انجام پذير نيست.

(37)

 

نماز خَوفْ

نماز شب

نماز شفع

نماز طواف

نماز عيد

نماز غفيله

نماز قَصر (مسافر)

 

نماز قضا

نماز مستحب

نماز ميّت

نماز واجب

نماز وحشت

نماز يوميه

نوافل يوميه

نهى از منكر

نيت

(38)

 

نماز يوميه انسان در حال جنگ و امثال آن كه با كيفيت مخصوص و به طور مختصر به جا آورده شود.

هشت ركعت نماز مستحبى كه به صورت 4 دو ركعتى در ثلث آخر شب گزارده مى شود.

دو ركعت نماز مستحبى كه پس از هشت ركعت نافله هاى شب، پيش از نماز وتر گزارده مى شود.

دو ركعت نماز مخصوص كه در مراسم حج و عمره پس از طواف گزارده مى شود.

دو ركعت نماز مخصوص كه روز عيد فطر و قربان مى خوانند.

دو ركعت نماز مخصوص كه پس از نماز مغرب تا وقتى كه سرخى مغرب از بين نرفته مستحب است.

نماز كوتاه ـ نمازهاى چهارركعتى كه در سفر دو ركعت خوانده مى شود.

نمازى است كه به جبران نمازهاى فوت شده گزارده مى شود.

هر نمازى كه بجاآوردن آن پسنديده است ولى واجب نيست.

نماز مخصوصى كه بايد بر جنازه مسلمان خوانده شود.

نمازى كه بجاآوردن آن بر هرمكلّفى لازم است و اقسام آن عبارت است از :

1 ـ نمازهاى يوميه. 2 ـ نماز آيات. 3 ـ نماز ميّت. 4 ـ نماز طواف. 5 ـ نماز قضاى پدر و مادر. 6 ـ نمازى كه انسان با نذر و عهد و قسم بر خود واجب كرده است.

دو ركعت نماز كه براى شب اول قبر متوفى خوانده مى شود.

نماز روزانه ـ نمازهاى واجب در هر شبانه روز كه مجموعاً 17 ركعت است.

نمازهاى مستحبى روزانه كه هر شبانه روز 34 ركعت و در جمعه 38 ركعت است.

بازداشتن ديگران از هر عملى كه به حكم شارع ناپسند است.

قصد ـ تصميم انجام عمل دينى با هدف تقرّب به خداوند.

واجب

واجب تخييرى

واجب عينى

واجب كفايى

 

واجب موسّع

واجب مضيّق

وارث

وُرّاث

واقف

وثيقه

وجه

ودى

وديعه

(39)

 

وذى

 

 

« و »

هر امرى كه انجام آن از نظر شرع الزامى و اجبارى است.

امرى كه وجوب بين آن و ديگرى دَوَران دارد مانند كفّاره روزه كه مخير است بين سه امر :

1 ـ آزاد كردن برده. 2 ـ شصت روز روزه گرفتن. 3 ـ شصت مسكين را اطعام كردن.

واجبى كه بر هر فردى با قطع نظر از ديگران واجب است مانند نماز و روزه.

واجبى كه اگر به حدّ كافى كسانى نسبت به آن اقدام نمايند از ديگران ساقط مى شود مانند غسل و ساير تجهيزات ميّت كه بر همه واجب است ولى وقتى كه عده اى اقدام كنند، از ديگران ساقط مى شود.

واجبى است كه وقت انجام آن وسيع است مانند نماز ظهر و عصر كه از ظهر تا غروب وقت دارد.

واجبى است كه داراى وقت مشخص و محدود است مانند روزه گرفتن در ماه رمضان.

كسى كه ارث مى برد.

كسانى كه ارث مى برند.

وقف كننده.

سپرده، گرويى.

صورت ـ دليل ـ عنوان.

رطوبتى كه گاهى پس از خروج بول مشاهده مى شود.

امانت

رطوبتى كه گاهى پس از خروج منى مشاهده مى شود.

(40)

 

وصل به سكون

وصىّ

وصيت

وضوء

وضوء ارتماسى

وضوء ترتيبى

وضوء جبيره

وطن

وَطْى

 

وقف به حركت

وكيل

ولايت

ولىّ ( يا قيّم )

هبه

هديه

يائسه

(41)

 

حركت آخر كلمه اى را انداختن و بدون توقف آن را به كلمه بعد چسباندن.

كسى كه مسئول انجام وصيتى شود.

سفارش ـ توصيه هايى كه انسان براى كارهاى پس از مرگش به ديگرى مى كند.

شستن صورت و دستها و مسح سر و پاها براى برپاداشتن نماز.

وضويى كه انسان به عوض آنكه آب را روى صورت و دستهايش بريزد، صورت و دستهايش را در آب فرو مى برد و درحال فروبردن يا بيرون آوردن آن قصد وضوء مى كند.

وضويى كه انسان با ريختن آب به قصد وضوء روى صورت و دستهايش آنها را مى شويد.

آن است كه در محل وضوء جبيره باشد.

جايى كه انسان براى اقامت و زندگى خود اختيار كند.

لگدمال كردن ـ كنايه از عمل جنسى است.

 

در حين اداى حركتِ آخرين حرفِ يك كلمه ، بين آن و كلمه بعد فاصله انداختن.

نماينده، كسى كه از طرف شخصى اختيار انجام كارى را داشته باشد.

سرپرستى، صاحب اختيار بودن.

كسى كه به دستور شارع مقدّس، سرپرست ديگرى است مانند پدر و پدربزرگ و مجتهد جامع الشرايط.

بخشش

تحفه، ارمغان.

 

« ى »

زنى كه سنش به حدى رسيده كه ديگر عادت ماهيانه نمى شود.

(42)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

RSS